
محمد علي، ملقب به منصور در سال 1340 هجري شمسي مطابق با روز مبعث حضرت رسول اكرم (ص) پا به عرصه وجود نهاد. از همان دوران كودكي با شركت در مساجد و نماز جماعت محبت قلبي خود را به اسلام ابراز ميداشت. از لحاظ اخلاقي صفات پسنديدهاي داشت به طوري كه تمام فاميل و آشنايان به ياد دارند. در خوبي زبانزد عام و خاص بود و هميشهاز مبارزه با نفس و خودسازي صحبت ميكرد. به انجام فرايض ديني خود بسيار مقيد بود و از مستحبات ديني غافل نميشد.محمدعلي تحصيلات ابتدايي و راهنمايي را در زادگاهش (خشكبيجار) سپري كرد. پس ازفارغالتحصيل شدن از دبيرستان، در سال 1357 در رشته مهندسي برق دانشگاه صنعتي اصفهان پذيرفته شد. سال چهارم تحصيل وي در دبيرستان مصادف با اوج گيري انقلاب اسلامي بود.محمدعلي فعاليتهاي انقلابي و مذهبي خود را با شركت در تظاهرات عليه رژيم و با حضور درمسجد شروع نمود. وي عقيده داشت كه بايد تحولي اساسي در دانشگاهها صورت گيرد و دردانشگاهها انقلاب فرهنگي صورت پذيرد. با شروع انقلاب فرهنگي در ستادهاي مقاومت دانشگاه مشغول فعاليت شد و با بسته شدن دانشگاه، فعاليتهاي عمده خود را در همكاري با ارگانهاي انقلابي و تدريس در چند دبيرستان ادامه داد. او ايام فراغت خود را تا پاسي از شب دربخش فرهنگي جهادسازندگي (نوشتن پرده ، اعلاميه و...) سپري نمود. بعد از بازگشايي دانشگاهها، در يكي از نامههايش نوشت: «واقعاً در عرض اين دو سال و چند ماه تعطيلي دانشگاه، تحول بزرگي در كشور صورت گرفت، جمهوري اسلامي تثبيت شده و با خون شهداي بسياري و در رأس آن شهيد آيت ا... دكتر بهشتي و يارانش، دانشگاه واقعا در مسير اهداف جمهوري اسلامي قرار گرفته است. ديگر از آن روشنفكر بازي كه جوانان مسلمان دانشگاهي را دربرگرفته بود خبري نيست و كارها دقيق پيش ميرود، پس ما بايد درس خواندن را به طور جدي ادامه دهيم و فقط درپي كسب نمره نباشيم.» محمدعلي در بسيج دانشگاه فعاليت زيادي نمود و به اتفاق دانشجويان دانشگاه صنعتي اصفهان به سوي جبهه نبرد عليه بعثيون حركت كرد. او حركتش را در نامهاش بدين صورت بيان ميكند: «امروز روز لبيكگويي به نداي حسين زمان، امام خميني، است. اگر امروز به اين ندا پاسخ مساعد ندهيم، فردا دير است و هيچ عذري درقيامت از ما پذيرفته نيست.» بالاخره اين مجاهد خستگيناپذير، در تاريخ 1363/1/8 در جزيره مجنون به درجه رفيع شهادت نائل آمد.
با درود فراوان بر منجي عالم بشريت و برپا كننده عدل و داد، امام زمان (ع) و با سلام به رهبركبير انقلاب اسلامي و نائب برحقش امام خميني و با آرزوي پيروزي نهايي رزمندگان اسلام در صحنههاي نبرد حق عليه باطل.بايد گفت آنچه كه در جبههها ميگذرد صحنه رويارويي اسلام و كفر است، امروز حزب بعثي عراق به نمايندگي از ابرقدرتهاي شرق و غرب و با كمك مستقيم آنها به نبرد با انقلاب اسلامي و ملت مسلمان ايران اسلامي پرداخته و بر ما لازم است كه با لبيك به نداي «هَل مِن ناصِر يَنصُرني»كه از جانب ذريه پاك او امام خميني عنوان شده پاسخ گفته و دين خود را به اسلام ادا كنيم و در اين راه از بذل مال و جان خويش دريغ نكنيم. از پدر و مادر عزيزم ميخواهم كه من نيز اگر توفيق شهادت يافتم ناراحت نباشند چرا كه فرزندان به خداوند تعلق دارند و با هديه كردن آنان به خداوند امانت را به او تحويل دادهاند. ضمناً اين را بگويم كه با توجه به فرمايشات بزرگان امروز سنگر جبهه مهمتر و واجبتر از سنگر دانشگاه است و اگر درس خواندن ما به خاطر خداست بايد فعلا درس را رها كرد و در سنگر دفاع از اسلام كه در معرض خطر كفار و منافقين است به مبارزه برخيزيم.اي مردم عزيز! مساجد را پر كنيد و در جماعتهاي مسلمين شركت كنيد و هميشهامام را دعاكنيد و به ياد جبهه و جنگ باشيد.
امروز به اتفاق دانشجويان دانشگاه صنعتي اصفهان با بدرقهاي كه دانشگاهيان از ما به عملآوردند با دو اتوبوس به طرف اهواز حركت كرديم. حدود ساعت 3 نيمه شب به مقر شهيد مدني در دانشگاه شهيد چمران اهواز رسيديم و در نمازخانه دانشگاه شب را به صبح رسانديم. در اين مقر به ما پلاك و كارت جنگي دادند و پس از شش روز با اصرار زياد برادران اعزامي، به منطقه منتقل شديم. نام من به اتفاق 4 نفر ديگر از برادران در ليست واحد رزمي- مهندسي بود كه با اصرار زياد خودم نام من به ليست افراد واحد رزمي منتقل شد. روز چهارشنبه پس از گذشت يك ساعت و نيم به 15 كيلومتري باتلاقهاي هورالعظيم و محل استقرار گردانهاي تبليغات، تداركات و…. رسيديم. اين محل قبلا در دست متجاوزان عراق بود كه در عمليات بيتالمقدس آزاد شدهبود. در اينجا با چند نفر از برادران آشنا شديم. مسئول ما برادر «عربها» بود كه يكي از برادرانش، شهيد و برادر ديگرش، مفقودالاثر بود. خلاصه جمع ما حدود 18 نفر بود كه عدهاي بعدها به جزيره رفتند. ساعت حدود يك نيمه شب بود كه من به اتفاق چند نفر ديگر از برادران به رزمشبانه رفتيم. در اين رزم، برادران ضمن شناسايي كمينهاي دشمن، آنها را در زير رگبارهاي سنگين تيربار و آرپيجي نابود كردند. در اين مدت، گاهي برنامهها آنقدر فشرده بود كه نميشد صبحانه و ناهار خورد. بعد از شام گاهي بحثهاي سياسي و اخلاقي انجام ميشد. اگر فرصتي پيش ميآمد در جدا كردن لباسهاي رزم خوني و غير خوني متعلق به رزمندگان شهيد و يا مجروح كمك ميكرديم. معمولا لباسهاي خوني به اهواز برده ميشد و توسط عدهاي ازخواهران و يا خانواده شهدا شسته ميشد.
امروز قرار شد براي برادران در جزيره مجنون ميوه ببريم. ساعت 5 عصر به اتفاق برادر طباطبايي راه افتاديم و ساعت 11 شب به ابتداي پل رسيديم. ما بايد از روي اين پل كه توسط رزمندگان اسلام و جهادگران، خيلي ساده ولي باصلابت ساخته شده بود عبور ميكرديم. تعداد ماشينهاي روي پل زياد بود و چون پل از نوع پل شناور بود، موقع حركت ماشينها بالا و پايين ميرفت. چراغهاي جلو و يا عقب هيچ ماشيني روشن نبود. فقط گهگاه نور منورهايي كه توسط نيروهاي عراقي انداخته ميشد همه جا را روشن ميكرد. پس از حدود 2 ساعت بالاخره از پل عبور كرده به جزيره رسيديم. در ساعت چهار صبح خوابيديم. روز بعد به اتفاق ديگر برادران سنگرمان را عوض كرديم ودر يك سنگر بتوني كه قبلا جايگاه اورژانس مزدوران عراقي بود مستقر شديم. در اين سنگر تعدادي عكس از اماكن متبركه عراق و چند كتاب و مجله وجود داشت. روي بيشتر كتابها نوشته شده بود: «سري«! بيشتر اطلاعيهها در اين كتابها با«بسماللهالرحمنالرحيم« شروع شده بود و در بعضي اطلاعيهها آمار مفقودالاثرهاي عراقي به چشم ميخورد.
چند روزي بود كه هوا ابري و باراني بود و هيچ خبري از هواپيماهاي عراقي نبود. اما امروز در سه نوبت و در هر نوبت دهها هواپيما به سمت ما آمدند و تعداد زيادي بمب ريختند كه از مافاصله زيادي داشت و نقشه هايشان حسابي نقش بر آب شد. …



