
نـــــام :
حمیدرضا
نـــــام خـــــانوادگـــــی :
صنعتی دافچاهی
نـــــام پـــــدر :
غلامحسین
تـــــاریخ تـــــولـــــد :
1343/01/01
مـــــحل تـــــولـــــد :
دافچاه خمام
ســـــن :
22
دانشــجـوی :
مرکز تربیت معلم شهید بهشتی مشهد
رشــــته تحصــــیلی :
امور پرورشی
وضـــــعیت تــــاهــــل :
مجرد
تـعـــداد فـــرزنـد :
0
دســـــته اعـــــزامـــــی :
سپاه
مســــئولــــیت :
رزمنده
مسلمان مومن از مرگ هراسی ندارد،زیرا مرگ او آغاز حیات جاودانی است آغاز دیدن حقایق است و این به دست نمی آید مگر از راه شناخت معاد و معارف قرآنی و زمانی که بنده ای شناخت صحیح از مبدا و معاد پیدا کرد دوست دارد که هر لحظه مرگ او فرا رسد و از این زندگی موقت جدا شود چون دنیا مانع دیدن حقایق آن عالم است.
یادم است که زمانی که رفتیم برای معراج شهدا وقتی مادرش حمید را دید گفت این حمید من نیست بخوابش آمد و گفت مامان این موی سرم است تو گفتی من نیستم من خود حمید شما هستم خلاصه پا شد و داد زد و گفت درسته این حمید من است.
“نقل از پدر شهید“
چند نفر از همکلاسان ایشان منافق بودند حمیدرضا روی آنها کار فرهنگی میکرد وسعی ایشان بر این بود که آنها را از این گرایش فکری باطل هدایت نماید حتی ایشان را تا در منزل برگشت از دبیرستان همراهی میکرد و لی متاسفانه راهنمایی ایشان به دوستان نادان و کم خرد کارساز نشد و به گمراهی خود ادامه دادند و سرانجام اعدام شدند و حمیدرضا فردی متواضع بود و مطالعه کتابهای مذهبی علاقه فراوان داشت در خواندن نماز اول وقت و نافله های نماز پنجگانه بسیا مفید بود و نماز شب وی ترک نمیشد و در مسجد محل ما ؟پائین محله داد ؟بچه و نوجوانها را جمع میکرد و برای ایشان از اسلام و قرآن و نظام مقدس جمهوری اسلامی و امام صحبت میکرد هر وقت بچه ها باخبر میشدند که حمیدرضا در مسجد اجتماع زیادی میکردند سعی میکرد نماز را در جای خلوت بخواند تا احدی او را نبیند تا خوب بتواند با خدای خود راز و ونیاز نماید یک روز جبهه آمده بود برای مرخصی مادرش نهار درست کرد نهار حاضر شد دو نوع خورشت در سر سفره دید ناراحت شد من گفتم حمید چرا گرفته ای گفت بچه در جبهه آب گرم و نان خشک میخوردند اینجا دو نوع خورشت است از طرفی هم اتاقی دانشگاه به نام محمود فالیزکار به شهادت رسید ولی شهادت قسمت من نشد ولی سرانجام و در تاریخ 28/2/65 در ایام ماه مبارک رمضان با دهان روزه شربت شهادت را نوشید چون همیشه عاشق شهادت بود.
“نقل از پدر شهید“
خاطره ی من درمورد نماز اول وقت ایشان است . در زمان کشاورزی و فصل برداشت برنج ، ایشان به پدر و مادرم کمک می کرد . یک روز که قرار بود به اتفاق هم به مزرعه برویم ، اذان ظهر می گفتند. ما در آن زمان به این مسئله که باید نماز را در اول وقت بخوانیم اهمیت نداده و اطلاعات درستی نداشتیم. شهید به ما گفت که اول نماز می خواند و بعد به مزرعه می آید . مابه او گفتیم که برویم کارمان را انجام دهیم و بعد نمازمان را میخوانیم . ولی او در جواب گفت : من نماز اول وقت را می خوانم و بعد به کار هم می رسم. به شما هم توصیه می کنم این کار را انجام دهید.
“نقل از خواهر شهید“
خاطره ی من برمی گردد به روزه های مستحبی که حمید رضا می گرفت . ایشان بیشتر مناسبت های مذهبی و پایان هفته روزه ی مستحبس می گرفت و به خاطر اینکه زحمت سحری پختن به من ندهد ، هیچگاه نمی گفت که می خواهد روزه بگیرد. در یکی از شب های تابستان که به طور اتفاقی خیلی زود تر از اذان صبح بیدار شدمف دیدم او با نان و هندوانه سحری می خورد. خیلی ناراحت شدم و به او گفتم که چرا به من نگفتی تا برایت سحری آماده کنم تا در این روز بلند به سختی نیفتی ؟ او در جواب گفت: مادر جان خودت را ناراحت نکن . اگر روزه سختی نداشته باشد که دایگر روزه نیست !او فردی بود که بسیار ساده زندگی می کردو در کشاورزی به پدرش کمک می کرد. هیچ گاه دو نوع غذا را باهم در سفره میل نمی کرد. زمانی که از مشهد می آمد و من از شادی دو نوع غذا می پختم ، اعتراض می کرد و می گفت : مادر جان ساده تر هم می توان غذا خورد .ما باید به فکر دیگران هم باشیم که حتی یک غذای ساده هم ندارند . نزدیک عید و خانه تکانی سال نو به ما سفارش می کرد که این کارها را خیلی ادامه ندهید . چرا که برخی خانواده ها فرزند شهید دارند و باید با آن ها همدردی کنیم. ایمان او بسیار قوی بود . به طوری که یکی از اساتید ایشان آیت الله طاهریان که بعد از شهادت ایشان به منزل ما آمدند می گفتند : هر موقع درس ” خداشناسی از راه دل ” را می دادم می دیدم که حمید رضا به آرامی اشک می ریزد.
“نقل از مادر شهید“


تـاریخ شـهادت :
1365/02/28
مـحل شـهادت :
حاج عمران
عـملیـات :
کربلای 2
نـحوه شـهادت :
اصابت تیر مستقیم رژیم بعثی
مــــحل مـــــزار :
روستای دافچاه خمام
درصورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید

