در صورت مغایرت اطلاعات شهید، مراتب را اعلام فرمایید باسپاس
اطــــلاعــــات فــــردی شــــهید
نـــــام :
قاسم
نـــــام خـــــانوادگـــــی :
شیر علی نیا
نـــــام پـــــدر :
قسمت(جعفر)
تـــــاریخ تـــــولـــــد :
1340/01/31
مـــــحل تـــــولـــــد :
عربان-صومعه سرا
ســـــن :
25
دانشــجـوی :
دانشگاه تهران
رشــــته تحصــــیلی :
بهداشت محیط
وضـــــعیت تــــاهــــل :
متاهل
تـعـــداد فـــرزنـد :
1
دســـــته اعـــــزامـــــی :
سپاه
مســــئولــــیت :
امدادگر و رزمنده

شهیدقاسم شیر علی نیا هیجدهم فروردین 1340 در شهرستان رشت در خانواده ای از قشر متوسط و متدین جامعه متولد شد. دوران کودکی را در دامان پر مهر والدین دین دار و تلاشگر خود سپری نمود تا آنکه پا به عرصة علم و دانش نهاد . با جهد و تلاش منحصر به فرد خود توانست مقاطع تحصلی را با نمرات عالی پشت سر بنهد و با موفقیت دیپلم خود را در یکی از دبیرستان های زادگاهش اخذ کند. به لحاظ تحولات سیاسی کشور و جریانات انقلاب ، نمی توانست به تحصیل خود ادامه دهد. پس از آشنایی با شخصیت والای امام خمینی (ره) تلاش کرد تا از پیروان آن امام همام باشد . در اکثر راهپیمایی ها ، به همراه والدینش حضور داشت و حتی چندین مرحله در حین تظاهرات مورد ضرب وشتم قرار گرفت . قاسم انس عجیبی با قرآن داشت . هر بار که کلام خدا را قرائت می کرد پژواک صدایش روح شنونده را تسلی می داد . روزی قاسم مشغول مطالعه تفسیر سوره ای از قرآن مجید بود و پس از اتمام رو به خانواده کرد و گفت : « از شما می خواهم برایم دعا کنید تا فقط در راه خدا و احیای دین رسول خدا شهید شوم .» با پیروزی انقلاب عرصه برای ایفای نقش و ادای تکلیفش مهیاتر شد . وی از جوانان نمونه و متعهد شهر خود بود که با تمام وجود برای اسلام و انقلاب تلاش می کرد . قاسم شیفتة خدمت کردن به محرومان بود . در سال 1360 به همراه یک هیئت پنج نفره از سوی دفتر امام (ره) انتخاب شد تا برای رفع مشکلات مردم محروم تربت جام به آن منطقه اعزام شوند . چند ماهی در آنجا مشغول خدمت شد تا اینکه مأموریت ایشان به اتمام رسید و به شهر خود مراجعت نمود . سال ها از آن موضوع گذشت تا اینکه برادرم قاسم به شهادت رسید . چند روز بعد از شهادتش ، تعداد زیادی از اهالی تربت جام برای بیان تسلیت به منزل ما آمدند . حزن و اندوه وصف ناپذیری در سیمایشان دیده می شد . پس از استقبال و پذیرایی از آنان علت این همه علاقه و لطف نسبت به شهید شیر علی نیا را جویا شدیم و در جواب گفتند : « شهید شیر علی نیا زمانی که برای خدمت به مردم محروم به شهر ما آمد ، طولی نکشید که محبوب دل های مردم شد و با تمام توان خود به مردم محروم و مظلوم تربت جام خدمت می کرد تا حدی که حقوق ماهیانه خود را که از دولت دریافت می نمود در خفا و دور از دیدگان سایر همکاران خود برای رفع مشکلات اقتصادی مردم صرف می نمود .» با شنیدن این حکایت ، سکوت سنگینی بر فضای منزل حاکم شد . روح بلند و والای شهید شیر علی نیا به حدی تکامل یافته بود که هیچ حقی را را ناحق و هیچ دلی را آزرده خاطر نمی کرد . همین صفات پسندیده او بود که باعث شد پس از سال ها جمعی به پاس خدماتش ، برای شرکت در مراسم شهادت او حاضر شوند . روز های بعد از پیروزی انقلاب ، قاسم به همراه جوانان مؤمن به منظور گسترش مبانی دینی و اعتقادی ، پایگاه های بسیج شهرستان ماسال را فعال نمودند . از سوی دیگر ضد انقلاب و افراد اغفال شده با اندیشه های شوم خود مبادرت به جذب جوانان کم آگاه و سست عنصر می کردند . در همین راستا ، عده ای که فریب تبلیغات کذب این گرو هک ها را خورده بودند برای آنکه بتوانند ابراز وجود نمایند ، باعث تهدید و ایجاد رعب در سطح شهر می شدند . شهید شیر علی نیا چندین بار در فرصت های مناسب سعی کرد با آنها ارتباط برقرار نماید . وی تلاش می کرد با شعور سیاسی و مذهبی خود آنان را به مسیر انقلاب عوت کند . هر بار به بهانه ای اعضای گروهک را دور هم جمع می کرد و به طرز شایسته ای اهداف امام و انقلاب را برایشان توضیح می داد سرانجام تعدادی از آنها را هدایت نمود و بعد ها همان جوانان از بهترین سربازان گوش به فرمان امام شدند . سال 1361 بنا به توصیه ی پدر و مادرم ، قاسم با دختر خاله اش ، در نهایت بی آلایشی و سادگی ازدواج کرد و همان سال با جدیت توانست در آزمون کنکور شرکت کند و در رشته ی بهداشت محیط دانشگاه تهران قبول شود . سپس به اتفاق همسرش برای ادامه تحصیل به تهران رفتند . ماه های اول سکونت در تهران برایم کمی سخت بود اما وجود قاسم در کنارم باعث می شد تا آن دلتنگی ها را راحت تر تحمل کنم . با بحران جنگ تحمیلی و تجاوز اجانب به کشور ، همسرم احساس نمود سنگر علم بدون حضور در جبهه برایش حلاوتی ندارد . بعد از گذشت دو ماه از شروع ترم تحصیلی او ، مدام دنبال فرصتی بود تا خود را به جبهه برساند . به هر شکل ممکن پایان همان ترم اول زمینه اعزام خود را به اتفاق کاروان دانشجویی به جبهه ها مهیا نمود و روزی که می خواست اولین حضورش را در میدان نبرد با دشمن تجربه کند رو به من کرد و گفت : « همسرم مبادا کسی از رفتنم مطلع شود . » رفتنش به جبهه دو ماه طول کشید و آمدنش مصادف شد با شروع ترم جدید هنگامی که از جبهه آمد احساس کردم آن باری را که بر دوش احساس می کرد با بودنش در کنار رزمندگان کمی سبک شده و همین امر باعث خوشنودی ام شد . تابستان سال 1362 بود و قاسم امتحانات پایان ترم خود را با موفقیت پشت سر گذاشت . از روزی که با شمیم پاک جبهه آشنا شد دیگر نمی توانست بدون عطر وجود یار بماند به همین خاطر تصمیم گرفت تعطیلات تابستان را دوباره به جبهه برود و از من خواست همچون دفعه قبل اگر والدین و بستگانمان تماس گرفتند و از حال قاسم جویا شدند بگویم او واحد تابستانی گرفته و مشغول خواندن درس در دانشگاه است . در هر صورتی که فرسنگ ها با درس و دانشگاه فاصله داشت و جوانمردانه درس عشق و ایثار را در جبهه های حق علیه باطل می آموخت . انگار پرنده ای را پس از سال ها از قفس آزاد کرده باشی مشتاقانه به سوی جبهه ها پر کشید تا مبادا از کاروان خادمان ولایت جا بماند . روز های پایانی مأموریتش در جبهه بود و باید خود را برای شروع ترم جدید به دانشگاه می رساند که ناگهان خبر مجروح شدن قاسم توسط یکی از هم رزمانش به من رسید . تصمیم گرفتم به هر طریق ممکن موضوع را به خانواده اش اطلاع دهم . با شنیدن خبر مجروحیت قاسم همه جا خوردند و باور کردنش برایشان مشکل بود . چند روز بعد همسرم را از منطقه ی جنوب به بیمارستان ساسان تهران آوردند . والدین قاسم به همراه مادرم از شهرستان ماسال به تهران آمدند و به اتفاق برای عیادت وی به بیمارستان رفتیم . هنگامی که والدین قاسم از او سؤال کردند : « شما که در دانشگاه مشغول تحصیل بودید ، چطور سر از جبهه در آوردی ؟ » در جواب گفت : « خدمت به اسلام و امام توفیق می خواهد و امروز بهترین فرصت برای ادای تکلیف است . » بدن قاسم از چند ناحیه مجروح شده بود . پس از چند هفته بنا به تشخیص پزشکان او را از بیمارستان به منزل آوردیم . این حقیقت را در وجود قاسم می دیدم که جسم زخمی اش در خانه بود اما روحش در میان رزمندگان و خاکریز های جبهه سیر می کرد . به لطف پروردگار پس از ماه ها انتظار ، فرزندمان نیز متولد شد و کانون خانواده را گرم تر از پیش کرد . هر بار متفکرانه به فرزندمان نگاه می کرد و می گفت : « همسرم ، از تو می خواهم پسرمان احمد را آن گونه تربیت کنی که انسانی مفید و لایق برای جامعه و نظام اسلامی باشد . » از وقتی که راز حضور قاسم در جبهه فاش شد مدام در منزل ما حرف از حال و هوای جبهه بود . یک روز پسر خاله ی قاسم برای عیادت او آمد و همین طور که گرم صحبت بود از وی پرسید : « هنگامی که زیر آتش بار دشمن بودید و از هر طرف گلوله توپ و خمپاره سرازیر می شد ، آن لحظه چه احساسی داشتی ؟ آیا به خانواده ات فکر می کردی ؟ » شیر علی نیا لحظه ای سکوت کرد و سپس گفت : « در آن شرایط به تنها چیزی که فکر می کردم این بود که چگونه جلوی دشمن را بگیریم و نگذاریم به سرزمین ، اسلام و ارزش ها ضربه ای وارد کند . تمام رزمندگان در آنجا از همه چیز خود گذشته اند و تنها هدفشان حفظ و حراست از میهن و آرمان های انقلاب است . » آن قدر حرف های قاسم ، گرم و دلنشین بود که متوجه شدم اشک در چشمان پسر خاله اش نقش بسته است و نمی تواند احساس خود را پنهان کند . چند ماهی از مجروحیت قاسم گذشت و حالش بهتر شد . وقتی خبر تدارک عملیات از سوی رزمندگان به گوشش رسید مدام بی قراری می کرد و می خواست هر چه زودتر از قید و بند مجروحیت رها شود . روزی علت آن همه بی تابی را جویا شدم که در جوابم گفت : « امروز که در جبهه به من نیاز است بودنم در پشت جبهه مرا آزار می دهد . » از مکنونات درونی شوهرم کاملاً آگاه بودم اما این حقیقت را نیز باور داشتم که وجودش در کنار ما بسیار آرام بخش است . فکر کردم شاید با بیان مسائلی ایشان را تا مدتی از رفتن به جبهه منصرف کنم . به همین دلیل به وی گفتم : « شما تنها پسر خانواده هستید و والدینتان در آینده به شما نیاز دارند . من و پسرمان نیز نیازمند حضورتان در خانواده هستم . » دقایقی بعد با صدای ملایم مرا صدا کرد و گفت : « همسرم ، آن روز که در مسیر زندگی با من همگام شدید ، یقین داشتم تحت هر شرایطی مرا برای رسیدن به قرب الهی یاری می کنید و امروز این مهم پیش آمده و از شما می خواهم تا مرا تنها نگذارید . هنگامی که در راه خدا قدم می گذاریم دیگر عافیت طلبی و دلبستگی به امور دنیوی بی معناست . حال از شما می خواهم مرا در این راه یاری کنید و به سفارشم عمل نمایید . » صداقت کلام و اندیشه ای زلال او تمام وجودم را تحت تأثیر قرار داد و رسالتم را در قبال او روشن کرد . چند روز بعد مقدمات اعزام خود را از طریق دانشگاه پیگیری کرد و از اینکه خود را به عملیات می رساند در پوست خود نمی گنجید . سرانجام روز وداع فرا رسید و به همراه لشکر محمد رسول الله (ص) تهران آماده اعزام شد . در آن هوای سرد زمستان 1362 من ، قاسم و ثمره ی زندگی مشترکمان احمد برای خداحافظی آماده شدیم . لحظه ای نگاهم را از قامتش دور نمی کردم . لبخند شیرینی بر لب داشت و از شوق اعزام ، جراحت تن مجروحش را فراموش کرده بود . در واپسین لحظات ، فرزند دلبندمان را در آغوش گرفت و بوسید سپس رو به من کرد و گفت : « شما را به خدا می سپارم و می خواهم فرزندمان را همان گونه که صلاح اسلام و جامعه است تربیت کنی . » سیمای پر فروغ قاسم لحظه ای از نگاهم دور نمی شد . سوار اتوبوس شد و رفت . چند هفته بعد عملیات محرم در منطقه ی جنوب توسط رزمندگان اسلام انجام گرفت و تنها کاری که می توانستم انجام دهم این بود که در کنار سجاده برای سلامتی رزمندگان دعا کنم . وقتی خبر پیروزی لشکر اسلام از رادیو و تلویزیون پخش شد ، اشک شوق امانم نمی داد . بعد از علمیات مدام چشم به راه آمدن قاسم بودم تا این پیروزی غروز آفرین را به او تبریک بگویم .

باید گوش به فرمان امام عصر بود و بر علیه طاغوت و کشورهای مزدور به پا خاست ،زیرا آنها نیتی به جز از میان بردن اسلام و رهبران دینی ما ندارند! پس باید هوشیار و آگاه بود و در کنار قرآن و استعانت از پروردگار پیرو خط امام باشیم ونگذاریم ،دشمنان به ناموس و کشور عزیزمان دست درازی کنند !

       

جـــــزئیــــات شـــــهادت
تـاریخ شـهادت :
1365/12/18
مـحل شـهادت :
جزیره مجنون
عـملیـات :
خیبر
نـحوه شـهادت :
ترکش خمپاره
مــــحل مـــــزار :
درصورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید

اطلاعات شهدا

  • این فیلد برای اعتبار سنجی است و باید بدون تغییر باقی بماند .
تـصویر مـزار
grave shahid