شهیدقاسم شیر علی نیا هیجدهم فروردین 1340 در شهرستان رشت در خانواده ای از قشر متوسط و متدین جامعه متولد شد. دوران کودکی را در دامان پر مهر والدین دین دار و تلاشگر خود سپری نمود تا آنکه پا به عرصة علم و دانش نهاد . با جهد و تلاش منحصر به فرد خود توانست مقاطع تحصلی را با نمرات عالی پشت سر بنهد و با موفقیت دیپلم خود را در یکی از دبیرستان های زادگاهش اخذ کند. به لحاظ تحولات سیاسی کشور و جریانات انقلاب ، نمی توانست به تحصیل خود ادامه دهد.
پس از آشنایی با شخصیت والای امام خمینی (ره) تلاش کرد تا از پیروان آن امام همام باشد . در اکثر راهپیمایی ها ، به همراه والدینش حضور داشت و حتی چندین مرحله در حین تظاهرات مورد ضرب وشتم قرار گرفت .
قاسم انس عجیبی با قرآن داشت . هر بار که کلام خدا را قرائت می کرد پژواک صدایش روح شنونده را تسلی می داد . روزی قاسم مشغول مطالعه تفسیر سوره ای از قرآن مجید بود و پس از اتمام رو به خانواده کرد و گفت :
« از شما می خواهم برایم دعا کنید تا فقط در راه خدا و احیای دین رسول خدا شهید شوم .»
با پیروزی انقلاب عرصه برای ایفای نقش و ادای تکلیفش مهیاتر شد .
وی از جوانان نمونه و متعهد شهر خود بود که با تمام وجود برای اسلام و انقلاب تلاش می کرد . قاسم شیفتة خدمت کردن به محرومان بود . در سال 1360 به همراه یک هیئت پنج نفره از سوی دفتر امام (ره) انتخاب شد تا برای رفع مشکلات مردم محروم تربت جام به آن منطقه اعزام شوند .
چند ماهی در آنجا مشغول خدمت شد تا اینکه مأموریت ایشان به اتمام رسید و به شهر خود مراجعت نمود . سال ها از آن موضوع گذشت تا اینکه برادرم قاسم به شهادت رسید .
چند روز بعد از شهادتش ، تعداد زیادی از اهالی تربت جام برای بیان تسلیت به منزل ما آمدند . حزن و اندوه وصف ناپذیری در سیمایشان دیده می شد . پس از استقبال و پذیرایی از آنان علت این همه علاقه و لطف نسبت به شهید شیر علی نیا را جویا شدیم و در جواب گفتند :
« شهید شیر علی نیا زمانی که برای خدمت به مردم محروم به شهر ما آمد ، طولی نکشید که محبوب دل های مردم شد و با تمام توان خود به مردم محروم و مظلوم تربت جام خدمت می کرد تا حدی که حقوق ماهیانه خود را که از دولت دریافت می نمود در خفا و دور از دیدگان سایر همکاران خود برای رفع مشکلات اقتصادی مردم صرف می نمود .»
با شنیدن این حکایت ، سکوت سنگینی بر فضای منزل حاکم شد . روح بلند و والای شهید شیر علی نیا به حدی تکامل یافته بود که هیچ حقی را را ناحق و هیچ دلی را آزرده خاطر نمی کرد . همین صفات پسندیده او بود که باعث شد پس از سال ها جمعی به پاس خدماتش ، برای شرکت در مراسم شهادت او حاضر شوند .
روز های بعد از پیروزی انقلاب ، قاسم به همراه جوانان مؤمن به منظور گسترش مبانی دینی و اعتقادی ، پایگاه های بسیج شهرستان ماسال را فعال نمودند . از سوی دیگر ضد انقلاب و افراد اغفال شده با اندیشه های شوم خود مبادرت به جذب جوانان کم آگاه و سست عنصر می کردند .
در همین راستا ، عده ای که فریب تبلیغات کذب این گرو هک ها را خورده بودند برای آنکه بتوانند ابراز وجود نمایند ، باعث تهدید و ایجاد رعب در سطح شهر می شدند .
شهید شیر علی نیا چندین بار در فرصت های مناسب سعی کرد با آنها ارتباط برقرار نماید . وی تلاش می کرد با شعور سیاسی و مذهبی خود آنان را به مسیر انقلاب عوت کند . هر بار به بهانه ای اعضای گروهک را دور هم جمع می کرد و به طرز شایسته ای اهداف امام و انقلاب را برایشان توضیح می داد سرانجام تعدادی از آنها را هدایت نمود و بعد ها همان جوانان از بهترین سربازان گوش به فرمان امام شدند .
سال 1361 بنا به توصیه ی پدر و مادرم ، قاسم با دختر خاله اش ، در نهایت بی آلایشی و سادگی ازدواج کرد و همان سال با جدیت توانست در آزمون کنکور شرکت کند و در رشته ی بهداشت محیط دانشگاه تهران قبول شود . سپس به اتفاق همسرش برای ادامه تحصیل به تهران رفتند .
ماه های اول سکونت در تهران برایم کمی سخت بود اما وجود قاسم در کنارم باعث می شد تا آن دلتنگی ها را راحت تر تحمل کنم .
با بحران جنگ تحمیلی و تجاوز اجانب به کشور ، همسرم احساس نمود سنگر علم بدون حضور در جبهه برایش حلاوتی ندارد . بعد از گذشت دو ماه از شروع ترم تحصیلی او ، مدام دنبال فرصتی بود تا خود را به جبهه برساند . به هر شکل ممکن پایان همان ترم اول زمینه اعزام خود را به اتفاق کاروان دانشجویی به جبهه ها مهیا نمود و روزی که می خواست اولین حضورش را در میدان نبرد با دشمن تجربه کند رو به من کرد و گفت : « همسرم مبادا کسی از رفتنم مطلع شود . »
رفتنش به جبهه دو ماه طول کشید و آمدنش مصادف شد با شروع ترم جدید هنگامی که از جبهه آمد احساس کردم آن باری را که بر دوش احساس می کرد با بودنش در کنار رزمندگان کمی سبک شده و همین امر باعث خوشنودی ام شد .
تابستان سال 1362 بود و قاسم امتحانات پایان ترم خود را با موفقیت پشت سر گذاشت . از روزی که با شمیم پاک جبهه آشنا شد دیگر نمی توانست بدون عطر وجود یار بماند به همین خاطر تصمیم گرفت تعطیلات تابستان را دوباره به جبهه برود و از من خواست همچون دفعه قبل اگر والدین و بستگانمان تماس گرفتند و از حال قاسم جویا شدند بگویم او واحد تابستانی گرفته و مشغول خواندن درس در دانشگاه است . در هر صورتی که فرسنگ ها با درس و دانشگاه فاصله داشت و جوانمردانه درس عشق و ایثار را در جبهه های حق علیه باطل می آموخت . انگار پرنده ای را پس از سال ها از قفس آزاد کرده باشی مشتاقانه به سوی جبهه ها پر کشید تا مبادا از کاروان خادمان ولایت جا بماند .
روز های پایانی مأموریتش در جبهه بود و باید خود را برای شروع ترم جدید به دانشگاه می رساند که ناگهان خبر مجروح شدن قاسم توسط یکی از هم رزمانش به من رسید . تصمیم گرفتم به هر طریق ممکن موضوع را به خانواده اش اطلاع دهم . با شنیدن خبر مجروحیت قاسم همه جا خوردند و باور کردنش برایشان مشکل بود .
چند روز بعد همسرم را از منطقه ی جنوب به بیمارستان ساسان تهران آوردند . والدین قاسم به همراه مادرم از شهرستان ماسال به تهران آمدند و به اتفاق برای عیادت وی به بیمارستان رفتیم .
هنگامی که والدین قاسم از او سؤال کردند : « شما که در دانشگاه مشغول تحصیل بودید ، چطور سر از جبهه در آوردی ؟ » در جواب گفت :
« خدمت به اسلام و امام توفیق می خواهد و امروز بهترین فرصت برای ادای تکلیف است . »
بدن قاسم از چند ناحیه مجروح شده بود . پس از چند هفته بنا به تشخیص پزشکان او را از بیمارستان به منزل آوردیم .
این حقیقت را در وجود قاسم می دیدم که جسم زخمی اش در خانه بود اما روحش در میان رزمندگان و خاکریز های جبهه سیر می کرد .
به لطف پروردگار پس از ماه ها انتظار ، فرزندمان نیز متولد شد و کانون خانواده را گرم تر از پیش کرد .
هر بار متفکرانه به فرزندمان نگاه می کرد و می گفت :
« همسرم ، از تو می خواهم پسرمان احمد را آن گونه تربیت کنی که انسانی مفید و لایق برای جامعه و نظام اسلامی باشد . »
از وقتی که راز حضور قاسم در جبهه فاش شد مدام در منزل ما حرف از حال و هوای جبهه بود . یک روز پسر خاله ی قاسم برای عیادت او آمد و همین طور که گرم صحبت بود از وی پرسید :
« هنگامی که زیر آتش بار دشمن بودید و از هر طرف گلوله توپ و خمپاره سرازیر می شد ، آن لحظه چه احساسی داشتی ؟ آیا به خانواده ات فکر می کردی ؟ » شیر علی نیا لحظه ای سکوت کرد و سپس گفت :
« در آن شرایط به تنها چیزی که فکر می کردم این بود که چگونه جلوی دشمن را بگیریم و نگذاریم به سرزمین ، اسلام و ارزش ها ضربه ای وارد کند . تمام رزمندگان در آنجا از همه چیز خود گذشته اند و تنها هدفشان حفظ و حراست از میهن و آرمان های انقلاب است . »
آن قدر حرف های قاسم ، گرم و دلنشین بود که متوجه شدم اشک در چشمان پسر خاله اش نقش بسته است و نمی تواند احساس خود را پنهان کند .
چند ماهی از مجروحیت قاسم گذشت و حالش بهتر شد . وقتی خبر تدارک عملیات از سوی رزمندگان به گوشش رسید مدام بی قراری می کرد و می خواست هر چه زودتر از قید و بند مجروحیت رها شود .
روزی علت آن همه بی تابی را جویا شدم که در جوابم گفت :
« امروز که در جبهه به من نیاز است بودنم در پشت جبهه مرا آزار می دهد . »
از مکنونات درونی شوهرم کاملاً آگاه بودم اما این حقیقت را نیز باور داشتم که وجودش در کنار ما بسیار آرام بخش است .
فکر کردم شاید با بیان مسائلی ایشان را تا مدتی از رفتن به جبهه منصرف کنم . به همین دلیل به وی گفتم :
« شما تنها پسر خانواده هستید و والدینتان در آینده به شما نیاز دارند . من و پسرمان نیز نیازمند حضورتان در خانواده هستم . »
دقایقی بعد با صدای ملایم مرا صدا کرد و گفت :
« همسرم ، آن روز که در مسیر زندگی با من همگام شدید ، یقین داشتم تحت هر شرایطی مرا برای رسیدن به قرب الهی یاری می کنید و امروز این مهم پیش آمده و از شما می خواهم تا مرا تنها نگذارید . هنگامی که در راه خدا قدم می گذاریم دیگر عافیت طلبی و دلبستگی به امور دنیوی بی معناست . حال از شما می خواهم مرا در این راه یاری کنید و به سفارشم عمل نمایید . »
صداقت کلام و اندیشه ای زلال او تمام وجودم را تحت تأثیر قرار داد و رسالتم را در قبال او روشن کرد .
چند روز بعد مقدمات اعزام خود را از طریق دانشگاه پیگیری کرد و از اینکه خود را به عملیات می رساند در پوست خود نمی گنجید .
سرانجام روز وداع فرا رسید و به همراه لشکر محمد رسول الله (ص) تهران آماده اعزام شد . در آن هوای سرد زمستان 1362 من ، قاسم و ثمره ی زندگی مشترکمان احمد برای خداحافظی آماده شدیم . لحظه ای نگاهم را از قامتش دور نمی کردم . لبخند شیرینی بر لب داشت و از شوق اعزام ، جراحت تن مجروحش را فراموش کرده بود . در واپسین لحظات ، فرزند دلبندمان را در آغوش گرفت و بوسید سپس رو به من کرد و گفت :
« شما را به خدا می سپارم و می خواهم فرزندمان را همان گونه که صلاح اسلام و جامعه است تربیت کنی . »
سیمای پر فروغ قاسم لحظه ای از نگاهم دور نمی شد . سوار اتوبوس شد و رفت . چند هفته بعد عملیات محرم در منطقه ی جنوب توسط رزمندگان اسلام انجام گرفت و تنها کاری که می توانستم انجام دهم این بود که در کنار سجاده برای سلامتی رزمندگان دعا کنم . وقتی خبر پیروزی لشکر اسلام از رادیو و تلویزیون پخش شد ، اشک شوق امانم نمی داد . بعد از علمیات مدام چشم به راه آمدن قاسم بودم تا این پیروزی غروز آفرین را به او تبریک بگویم .
باید گوش به فرمان امام عصر بود و بر علیه طاغوت و کشورهای مزدور به پا خاست ،زیرا آنها نیتی به جز از میان بردن اسلام و رهبران دینی ما ندارند! پس باید هوشیار و آگاه بود و در کنار قرآن و استعانت از پروردگار پیرو خط امام باشیم ونگذاریم ،دشمنان به ناموس و کشور عزیزمان دست درازی کنند !
برادرم جلیل بعد از عملیات خرمشهر به شهادت رسید . شهید قاسم شیرعلی نیا نیز از ناحیه سر و کمرمجروح گردید . این دو نفر علاقه زیادی به همدیگر داشتند ، تا حدی که خبر شهادت جلیل را تا مدتی از قاسم پنهان کردیم و بعد از آنکه شرایط مهیا شد ، توسط مادرم خبر شهادت جلیل را اطلاع دادیم! او پس از شنیدن خبر ، چنین گفت : ای کاش من به جای او شهید می شدم ! با همان مجروحیت بارها تصمیم گرفت تا دوباره به جبهه اعزام شود ولی از رفتن ایشان به جبهه بنا بر سفارش پزشک معالج ، خودداری کردیم اما او ، دوست داشت از هر فرصتی برای ادای تکلیف خود استفاده کند . شور و عشق وصف انپذیری وجودش را احاطه کرده بود . با همان حال به دانشگاه می رفت و درس می خواند . تا آنکه تعطیلات بین ترمها شروع شد . در این فاصله یک روز به خانه آمد و گفت : این یک ماه تعطیلی را می خواهم به جبهه بروم . مثل پرنده ای که بعد از مدتی در قفس ماندن ، آزادش نمائی ، شاد و مسرور بود . من ، از آن جهت که به آرمانها و اعتقادات دینی و انقلابی ایشان کاملا آگاهی داشتم فقط با دعای خیر به بدرقه راهش پرداختم اما قبل از آنکه به جبهه اعزام شود ، رو به من کرد و گفت : از فرزندمان خوب نگهداری کن و به او راه درست زیستن را بیاموز! بعد هم عازم منطقه شد . روزهای آخر که انتظار آمدن ایشان را به خانه داشتیم ، ناگهان خبر رسید ، کبوتر زخمی بام عشق چون طاقت دوری از معشوقش را نداشت ، در عملیات جزیره مجنون به وصال خود رسید و هیچ ردپایی از خود به جا نگذاشت !
“به نقل از همسر شهید”
ماههاي اول سكونت در تهران برايم كمي سخت بود امّا وجود قاسم دركنارم باعث ميشد تا آن دلتنگيها را راحتتر تحمّل كنم.
با شدّت گرفتن جنگ تحميلي، همسرم احساس نمود سنگر علم بدون حضور در جبهه برايش حلاوتي ندارد. بعد از گذشت دو ماه از شروع ترم تحصيلي، او مدام دنبال فرصتي بود تا خود را به جبهه برساند. به هر شكل ممكن، پايان همان ترم اول زمينۀ اعزام خود را به جبههها به اتّفاق كاروان دانشجويي مهيّا نمود و روزي كه ميخواست اولين حضورش را در ميدان نبرد با دشمن تجربه كند، رو به من كرد و گفت: « مبادا كسي از رفتنم مطّلع شود.»
رفتنش به جبهه دو ماه طول كشيد و آمدنش مصادف شد با شروع ترم جديد. هنگامي كه از جبهه آمد، احساس كردم آن باري را كه بر دوش احساس ميكرد، با بودنش در كنار رزمندگان كمي سبك شده است و همين امر باعث خوشنوديام شد.
تابستان سال 1362 قاسم امتحانات پايان ترم خود را با موفقيّت پشت سر گذاشته بود. از روزي كه با شميم پاك جبهه آشنا شد، ديگر نميتوانست بدون عطر وجود يار بماند. به همينخاطر تصميم گرفت تعطيلات تابستان را دوباره به جبهه برود و از من خواست، همچون دفعۀ قبل، اگر والدين و بستگانمان تماس گرفتند و از حال قاسم جويا شدند، بگويم او واحد تابستاني گرفته و مشغول خواندن درس در دانشگاه است. در واقع ترم تابستانیاش را فرسنگ ها دورتر از تهران میگذراند و جوانمردانه در جبهههاي حق عليه باطل درس عشق و ايثار را می آموخت. انگار پرنده اي را پس از سالها ازقفس آزاد كرده باشي، مشتاقانه به سوي جبههها پركشيد تا مبادا از كاروان خادمان ولايت جا بماند.
روزهاي پاياني مأموريتش در جبهه بود و بايد خود را براي شروع ترم جديد به دانشگاه ميرساند كه ناگهان خبر مجروح شدن قاسم توسط يكي از همرزمانش به من رسيد. تصميم گرفتم به هر طريق ممكن موضوع را به خانوادهاش اطّلاع دهم. با شنيدن این خبر همه جاخوردند و باوركردنش برايشان مشكل بود.
چند روز بعد همسرم را از منطقة جنوب به بيمارستان ساسان تهران آوردند. والدين قاسم به همراه مادرم از شهرستان ماسال به تهران آمدند و به اتّفاق، براي عيادت او به بيمارستان رفتيم.
هنگامي كه والدين قاسم از او سؤال كردند : «شما كه در دانشگاه مشغول تحصيل بوديد، چطور سر از جبهه درآوردي؟»، در جواب گفت: «خدمت به اسلام و امام توفيق ميخواهد و امروز بهترين فرصت براي اداي تكليف است.»
بدن قاسم از چند ناحيه مجروح شده بود. پس از چند هفته بنا به تشخيص پزشکان او را از بیمارستان به منزل آورديم. اين حقيقت را در وجود قاسم ميديدم كه جسم زخمياش در خانه بود امّا روحش در ميان رزمندگان و خاكريزهاي جبهه سير ميكرد.
به لطف پروردگار پس از ماهها انتظار، فرزندمان نيز متولّد شد و كانون خانواده را گرمتر از پيش كرد.
هر بار متفكرانه به فرزندمان نگاه ميكرد، به من ميگفت: « از تو ميخواهم پسرمان احمد را آن گونه تربيت كني كه انساني مفيد و لايق براي جامعه و نظام اسلامي باشد.»
از وقتي كه حضور قاسم در جبهه فاش شد، مدام در منزل ما حرف از حال و هواي جبهه بود. يك روز پسرخالۀ قاسم براي عيادت او آمد و همينطور كه گرم صحبت بود از وي پرسيد: «هنگامي كه زير آتشبار دشمن بوديد و از هر طرف گلوله توپ و خمپاره سرازير ميشد، چه احساسي داشتي؟ آيا به خانوادهات فكر ميكردي؟»
او لحظهاي سكوت كرد و سپس گفت: «در آن شرايط تنها به این فكر ميكردم كه چگونه جلوي دشمن را بگيريم و نگذاريم به سرزمين، اسلام و ارزشها ضربه وارد كند. تمام رزمندگان در آنجا از همهچيز خود گذشتهاند و تنها هدفشان حفظ و حراست از ميهن و آرمانهاي انقلاب است.»
آنقدر حرف هاي قاسم، گرم و دلنشين بود كه متوجّه شدم اشك در چشمان پسرخالهاش نقش بسته است. نميتواند احساس خود را پنهان كند.
چند ماهي از مجروح شدن قاسم گذشت و حالش بهتر شد. وقتي خبر تدارك عمليات از سوي رزمندگان به گوشش رسيد، مدام بيقراري ميكرد و ميخواست هر چه زودتر جراحتش خوب شود و به جبهه برگردد.
روزي علّت آن همه بيتابي را جويا شدم كه در جوابم گفت: «امروز كه در جبهه به من نياز است، بودنم در پشت جبهه مرا آزار ميدهد.»
از روحیات شوهرم كاملاً آگاه بودم امّا اين حقيقت را نيز باور داشتم كه وجودش دركنار ما بسيار آرامش بخش است.
فكر كردم شايد با بيان مسائلي ايشان را تا مدّتي از رفتن به جبهه منصرف كنم. به همين دليل به وي گفتم: «شما تنها پسر خانواده هستيد و والدينتان در آينده به شما نياز دارند. من و پسرمان نيز نيازمند حضورتان در خانواده هستيم.»
دقايقي بعد با صداي ملايم مرا صدا كرد و گفت: « آن روز كه در مسير زندگي با من همگام شديد، يقين داشتم تحت هر شرايطي مرا براي رسيدن به قرب الهي یاري ميكنيد و امروز اين مهم پيش آمده و از شما ميخواهم مرا تنها نگذاريد. هنگامي كه در راه خدا قدم ميگذاريم، ديگر عافيت طلبي و دلبستگي به امور دنيوي بيمعناست.حال از شما ميخواهم مرا در اين راه ياري كنيد و به سفارشم عمل نماييد.»
صداقت كلام و انديشههاي زلال او تمام وجودم را تحت تأثير قرار داد و رسالتم را در قبال او روشن كرد.
چند روز بعد، مقدّمات اعزام خود را از طريق دانشگاه پيگيري كرد و از اينكه خود را به عمليات ميرساند، در پوست خود نميگنجيد.
سرانجام روز وداع فرا رسيد و به همراه لشكر 27محمّد رسول الله(ص) تهران آماده اعزام شد. در آن هواي سرد زمستان 1362، من، قاسم و ثمرة زندگي مشتركمان، احمد، آمادۀ خداحافظي شديم. لحظهاي نگاهم را از قامتش دور نميكردم. لبخند شيريني بر لب داشت و از شوق اعزام، جراحت تن مجروحش را فراموش كرده بود. در واپسين لحظات، فرزند دلبندمان را در آغوش گرفت و بوسيد. سپس رو به من كرد و گفت: «شما را به خدا ميسپارم و ميخواهم فرزندمان را همان گونه كه صلاح اسلام و جامعه است، تربيت كني.»
وقتي خبر پيروزي لشكر اسلام از راديو و تلويزيون پخش شد، اشك شوق امانم نميداد.
بعد از عمليّات، مدام چشم به راه آمدن قاسم بودم تا اين پيروزي را به او تبريك بگويم.
روزها گذشت، امّا هيچ خبري از او نشد. اضطراب عجيبي داشتم. ديگر طاقت نياوردم و به ناچار موضوع را با پدر قاسم در ميان گذاشتم. ايشان نيز چند روز بعد به سوي مناطق عملياتي حركت كردند تا شايد بتوانند خبري به دست آورند. يك هفته گذشت و پدر قاسم آمد ولي بدون پسرش. درلابهلاي حرفهايش فهميدم هرجا كه اثري از قاسم بوده جستجو كرده، امّا هيچ خبري از وي به دست نياورده است. پدرش از قول يكي از همرزمان قاسم نقل كرد.
«بعد از درگيري با دشمن، گاهي اوقات نيمههاي شب قاسم با تعدادي از همسنگران خود از سيمهاي خاردار ميگذشتند و خود را به مواضع عراقيها ميرساندند تا بتوانند، پيكر شهدايي را كه در حين درگيري، آنجا مانده بودند، به پشت خط بياورند. هر بار كه از قاسم علّت اين كار پرخطر را جويا ميشديم، ميگفت: «من به جبهه آمدهام تا خدمت كنم، حتّي به رزمندهاي كه شهيد شده باشد. با اينكار خانوادة او را از چشم انتظاري بيرون ميآوريم تا پيكر پاك شهيد خود را ببينند و مرهمي بر دل داغديدة آنان باشد.»
“نقل از همسر شهید“
او مطیع، مهربان و فهمیده بود و افراد بزرگسال، او را بچّه مسجدی لقب داده بودند. قاسم در برابر رفتار غیرمنطقی و انحرافی دیگران شدیداً ناراحت میشد و عکس العمل نشان میداد. اگر از کسی ناراحت میشد، به ما میگفت تا به او کمک کنیم. او بیشتر از مسائلی ناراحت میشد که بر خلاف انقلاب و دین بود. قاسم عاشق این بود که به جبهه برود. در زمانی که جنگ بین ایران و عراق شروع شد، او در سپاه پاسداران کار میکرد. ما از مسئولیت او در جبهه خبر نداشتیم ولی بعدها متوجّه شدیم که جزو کادر لشکر محمّد رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) است و بعد هم در قلّۀ بازی دراز مسئولیت داشته است.
“نقل از پدر شهید”
در دوران دبيرستان كه همزمان با سالهاي انقلاب بود در برپايي راهپيماييها تلاش زياد مي نمود بطوريكه در حملات چماقداران مورد ضرب و شتم آنان قرار گرفت و يكبار نيز كه در محاصره آنان در آمده بود با جسارت توانست از دست آنها گريخته خود را از راه مزارعه اطراف شهر به منزل برساند.سال 58 در دانشگاه ابو ريحان بيروني تهران بعنوان دانشجوي بهداشت محيط پذيرفته شد با شروع جنگ تحميلي بعنوان داوطلب در سپاه پاسداران ثبت نام نمود.پس از تحقيقات بسيار پيچيده از طرف سپاه براحتي پذيرفته شد. دوران آموزشي بسيار سختي را گذراند (با مدت كوتاه و آموزشهاي سنگين)در زمان بني صدر مخلوع تقاضاي آموزش پرواز با هلي كوپتر را از طرف گروهشان مطرح نمودند كه با مخالفت شديد جناب مواجه شدند.در جنگ تحميلي داوطلبانه به جبهه هاي سر پل ذهاب اعزام شده بود.براي ما تعريف مي كرد مي گفت كه دوستانشان بسيار از جسارت و از خود گذشتگي ايشان صحبت مي نمودند.بقول يكي از همرزمانشان وقتي شب همه در خواب بودند در حاليكه آستينها را بالا مي زد تا بتواند براحتي سيمهاي خاردار را تشخيص داده از آنها بگذر به خط دشمن مي زد تا جنازه هاي شهدا را كه بر جا مانده به اينسو حمل نموده و مي گفت مي خواهم مادران را از چشم انتظاري نجات دهم.پس از باز شدن دانشگاه ها مدت كوتاهي به دانشگاه بازگشت در اين مدت نيز آرام و قرار نداشت با اينكه در اين فاصله ازدواج نموده بود صاحب فرزندي 9 ماهه بود بالاخره در 10 اسفند 1362 بصورت انفرادي و ناشناخته عازم جبهه جنوب گرديد در عمليات خيبر در 19 اسفند به اسارت بعثيها در آمد. و بعد از آن خانواده اي را در انتظار برگشت خود چشم براه نمود.والسلام
“نقل از خواهر شهید”
جـــــزئیــــات شـــــهادت
تـاریخ شـهادت :
1365/12/18
مـحل شـهادت :
جزیره مجنون
عـملیـات :
خیبر
نـحوه شـهادت :
ترکش خمپاره
مــــحل مـــــزار :
درصورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید