شهيد محمد علي يوسفي در روز 10آذر ماه سال 1344در روستاي بيالوا از توابع شهرستان شفت ديده به جهان گشود و پدرش مردي زحمتكش بود كه از طريق كشاورزي و كارگري امرار معاش ميكرد و به غير از محمد علي چهار پسر و يك دختر نيز داشت.محمد علي قبل از دبستان و دوران كودكي را در دامان پر مهر مادر و دستان پينه بسته پدر گذراند و رشد و نمو كرد و در فضاي اسلامي و خانواده اي متدين پرورش يافت و از كودكي با مباني اصيل اسلام و اعتقادات مذهبي انس و الفت گرفت.دوران دبستان را در مدرسه ي ابتدايي سلمان بيالوا با نمرات بسيار خوب و عالي طي كرد و براي ادامه تحصيل در دوره راهنمايي به روستاي جيرده مدرسه راهنمايي شهيد نوراني جيرده رفت.فاصله روستاي بيالوا و جيرده حدود 2 كيلو متر بود كه شهيد يوسفي هر روز اين مسير را پياده طي مي كرد تا بر معلومات علمي خود بيفزايد كه اين دوره نيز با جديت و پشتكار سپري شد و ايشان توانست با معدل بالا قبول شود و جزو دانش آموزان ممتاز مدرسه به شمار آيد كه از سوي مسئولين مدرسه بارها و بارها مورد تشويق قرار گرفت.اگرچه علاقه زيادي به ادامه تحصيل در رشته اي غير از رشته ي اقتصاد اجتماعي كه تنها رشته ي دبيرستان شهيد انصاري جيرده بود داشت اما بدليل مشكلات مالي خانواده نتوانست براي ادامه ي تحصيل در رشته ي رياضي به شهرستان رشت عزيمت نمايد به ناچار در همان رشته يعني اقتصاد اجتماعي و آن هم در دبيرستان شهيد انصاري جيرده به ادامه تحصيل پرداخت چون احترام فوق العاده اي براي خانواده به ويژه پدر و مادر قائل بود نخواست آنها را ناراحت كند.شهيد يوسفي از همان دوران راهنمايي در كنار تحصيل علم و دانش به كار و تلاش براي تهيه وسايل تحصيل خود مبادرت مي ورزيد تا هم بتواند درس بخواند و هم در اقتصاد خانواده نقشي داشته باشد. شهيد بزرگوار يوسفي علاقه وافري به فراگيري قرآن داشت و از يادگيري آيات الهي احساس لذت مي كرد و از همان دوران ابتدايي به ويژه سالهاي آخر دوره ابتدايي در كلاسهاي قرآن مسجد محل شركت مي كرد و علاوه بر اينكه خود علاقه مند به فراگيري قرآن بود ديگران را نيز به فراگيري قرآن مجيد تشويق و ترغيب مي كرد.همان زمان با پيروزي انقلاب اسلامي شهيد يوسفي در پايه پنجم ابتدايي تحصيل مي كرد.بعد از پيروزي انقلاب و تشكيل ارتش بيست ميليوني عضو بسيج پايگاه شهيد بهشتي جيرده شد و در آن پايگاه به فعاليتهاي فرهنگي پرداخت. در خرداد سال1365 موفق به اخذ ديپلم در رشته اقتصاد شد و در همان سال در آزمون تربيت معلم پذيرفته شد و براي ادامه تحصيل و انتخاب شغل مقدس معلمي به تربيت معلم شهيد رجائي لاهيجان رفت. با وجود اينكه در دوران دبيرستان بارها خواسته بود كه به جبهه هاي جنگ حق عليه باطل اعزام شود ولي نمي توانست رضايت خانواده بويژه مادرش را جلب كند و از آنجا كه نمي خواست مادرش از او دلگير و ناراحت شود حرفي نمي زد اما دوستان و همكلاسيهايش بار ها از او شنيده بودند كه بزرگ ترين آزرو يش اين است كه به جبهه برود و به نداي امام خويش لبيك گويد.اما دوران تربيت معلم و شور حال دانشجويان براي حضور در جبهه فرصت خوبي بود تا بتواند او را به آرزوي ديرينه اش برساند .اين بود كه به هر مشكلي توانست خانواده خود را راضي كند كه اجازه دهند او به جبهه اعزام شود و اين گونه بود كه در آبان ماه 1366 به آرزوي هميشگي خود رسيد و لباس رزم به تن كرد.هم رزمانش تعريف مي كردند كه در مدت 4 ماهي كه در جبهه بود هميشه آرزوي شهادت داشت و اين حقيقت را مي شود به وضوح در وصيت نامه اش مشاهده كرد.
سر انجام در سپيده دم روز 4 فروردين 1367 در عمليات غرور آفرين والفجر 10 در منطقه خرمال عراق براي دفاع از اسلام و ميهن عزيز اسلامي و لبيك به امام خميني(ره) به دست دژخيمان بعثي به شهادت رسيد و در روز 11 فروردين 1367 در مسجد محل خويش امام حسن عسكري بيالوا به خاك سپرده شد و روح ملكوتي او به عروج اعلي پرواز كرد.
روحش شاد و راهش همواره پر راهرو باد.
به پا خواسته ايم تا به ياري الله در جهت اعتلاي كلمه «الله» حركت كنيم و پرچم خونين اسلام را در اقصي نقاط گيتي به احتزاز در آوريم و كفر و شرك و نفاق را از بن بركنيم! برخيزيم! در اين راه حتّي بايد شيرين ترين سرمايه مان يعني جان خود را نثار كنيم و به نداي « هل من ناصر ينصرني » حسين زمان لبيك گفته تا پرچم لا اله الّا الله را در همه جهان به احتزار در آوريم. انشاالله
خاطره ای را که می نویسیم از برادر زاده شهید نقل شده است. یک روز عمویم خواست که در رودخانه نزدیک خانه ما به من شنا یاد بدهد که از آن شنا یاد دادن خاطره ای در ذهنم به جا مانده که هر تابستان برایم زنده می شود و وقتی برای شنا کردن در آب می افتم آن شهید بزرگوار را روبه روی خود احساس می کنم. ماجرا چنین بود که عمویم می خواست به من شنا کردن یاد بدهد این بود که مرا به وسط آب برد به طوری که مقدار آب از قد من بیشتر بود در این لحظه عمویم به شوخی مرا در آب رها کرد و من احساس کرد که عمویم از من درتر است و مرا در میان عمق آب تنها گذاشته است. و در آن لحظه که می خواست مرا رها کند ناخودآگاه من دستش را دندان گرفتم به حدی که اثر دندان من روی دستش ماند و متوجه شد که من از ترس این کار را کردم و بلافاصله مرا از قسمت عمیق آب به جایی آورد که آب کمتری در آن بود. این یکی از خاطره هایی است که همیشه در ذهن من خواهند ماند.
“نقل از برادر زاده شهید”
اولین شب حضور در جبهه،بنده و شهید محمدعلی یوسفی به همراه 6 نفر دیگر از رزمندگان با هم در یک چادر استقرار پیدا کردیم.فصل زمستان و بهمن ماه 1366 و هوا بسیار سرد و همه جا برف بود. در داخل چادر هر رزمنده تعداد3 الی 4 پتو در اختیار داشت و یک چراغ خوراک پزی هم برای گرم کردن فضای چادر و یک فانوسبرای روشنایی در این گفت و شنودهای برادرانه آرامش و وجوه صمیمانه ای داخل چادر،رزمندگان هر یک از زندگی شخصی و یا… خاطره ای تعریف می کرد با این گفت و شنودهای برادرانه آرامش و وجوه صمیمانه ای داخل چادر حاکم بود.وقت خوا فرا رسیده و هر یک از رزمندگان با پتو هایی که در اختیار داشت،خواست که بخوابد،تازه آنجا به سردی داخل چادر پی بردیم.ناچاراً ما همه با کل لباس هایی که پوشیده بودیم حتی بارانی ،بخواب رفتیم صبح موقع نماز وقتی از خواب بیدار شدیم،من و شهید یوسفی که در کنار هم خوابیده بودیم دیدیم،پتویی که به عنوان بالش زیر سر ما بود،کمی نم داشت و چون به کنار چادر چسبیده بود،بهمراه چادر یخ زده بود. روز29 اسفند ماه 1366 زمان حلول سال 1367 ساعت 00/14 بود و روز بعد بعنوان اول فروردین و عید نوروز در تقویم ها آمده بود. در آن زمان از طرف فرماندهی گردان حضرت ابوالفضل یک دستگاه توپ ضد هوایی را برای شلیک چند گلوله توپ در زمان تحویل سال آماده کرده بودند شهید محمد علی یوسفی داخل چادر سفره هفت سین را تدارک دید و قرآن را به دست گرفت و شروع کرد به تلاوت کلام الله مجید. با شلیک اولین گلوله ی توپ همه ی رزمندگان فهمیدند که سال 1367 آغاز گردیده است. ایشان در حالیکه قرآن می خواندند،یک لحظه قرآن را روی سفره گذاشت و دعای تحویل سال را با صدای بلند خواندند و بعد با هم از چادر بیرون رفته و به تماشای گلوله های توپ که به طرف آسمان می رفت، مشغول شدیم و ایشان این گونه دعا کردند،خدایا به رزمندگان اسلام نصرت بده و مرا به سویت مثل این گلوله های توپ با شتاب فرا بخوان. حدود 2 الی 3 ساعت بعد چند دستگاه کامیون به داخل محوطه گردان آمد و همه رزمندگان با تجهیزات کامل فراخوان شدند و سوار بر کامیون ها و به طرف عملیاتی والفجر 10 حرکت کردیم. تا کیلومتر ها با کامیون رفتیم و چون منطقه کوهستانی بود می بایست بقیه راه را پیاده می رفتیم. همه رزمندگان پیاده شدند و به ستون یک صف کشیدند. چیزی در حدود 5 الی 6 ساعت پیاده روی بود.در مدت پیاده روی ایشان با روحیه مضاعف به بچه ها روحیه می داد. آنچه که قابل گفتن است اینکه: بنده تیربارچی بودم و ایشان کمک اول بنده،تجهیزات شهید یوسفی بیش از سایر رزمندگان بود، چون ایشان علاوه بر تجهیزات یک رزمنده عادی،یک جعبه نوار تیربار نیز می بایست حمل می کرد. با این همه سنگینی تجهیزاتی که ایشان حمل می کردند،نه تنها خم بر ابرو نداشت بلکه همچنان که گفته شد ایشان با نهایت خرسندی و آرامش خاطر به سایرین روحیه می داد.[والسلام]
“نقل از همرزم شهید”
محمدعلی در آخرين حماسه نبرد خود در جبهه های حق عليه کفار نامه ای برايمان فرستاد. بعد از گشودن آن ديدم که در پاکت، نامه ديگری نيز هست که مهر و موم شده است. در اولين نامه به من خطاب نموده بود که نامه دوم را در صورتی که به منزل باز نگردم می توانی باز نموده و بخوانی ولی اگر باز گشتم، نامه را به همان صورتی که هست، تحويل او بدهم. از کار ايشان بسيار متعجب شدم ولی مشتاقانه می خواستم بدانم که در آن نامه، چه نوشته است! اما به دليل تأکيد ايشان، من نيز از گشودن آن خودداری کردم و مانند شی گرانقدری نزد خود نگه داشتم. جدای آنکه من و محمدعلی برادر هم بوديم، بيشتر اوقات نيز چون دو دوست، يار و مددکار هم عمل می کرديم و حسی زيبا و وصف ناپذير از محمدعلی در جانم داشتم. به همين جهت احترام بسياری برايش قائل بودم. بعد از گذشت چند روز، خبر شهادت او به ما رسيد و آمدنش به خانه برايمان چون رويايی دست نيافتنی شد. من نيز بنا به گفته شهيد، نامه را گشودم و با ديدن مضمون نامه از درايت و باريک بينی عميق وی متحير شدم. از طرفی چون بنده را لايق دانسته تا وصيت نامه يک شهيد را به امانت نزد خود نگه دارم، احساس غرور و افتخار می کردم و اين را سعادت بسيار بزرگی می دانم که نصيب من شده بود.
“نقل از برادر شهيد”
جـــــزئیــــات شـــــهادت
تـاریخ شـهادت :
1367/01/04
مـحل شـهادت :
خرمال عراق
عـملیـات :
والفجر 10
نـحوه شـهادت :
اصابت ترکش به سر
مــــحل مـــــزار :
شفت-روستای بیالوا
درصورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید